آقای پدر صُب نوبت آزمایش خون داشت، شام نمیتونست بخوره! ینی نباید میخورد!
خانومه مادر هم مریض شده، توانایی شام پزیدن نداشت!! ینی کلن مامانم از وقتی این حقیر رو بدنیا آورده، بعضی وقتا کمردردهای شدید در حد سنگسار میاد سراغش! :(
نتیجه میگیریم ک من باید وا3 خودم و مادر شام میپزیدم! :)
اصولن و اساسن با نیمرو پزیدن مشکل دارم! بلد نیستم کلن! همیشه زیرش میسوزه، روش خام میمونه! بعد من خیلی خوشال هَمِش میزنم، قسمتهای خام و سوخته باهم قاطی میشه، میذارم سفت میشه، میشه نیمرو! :)
بعد کلن غذای دیگهای هم بلد نیسم دُرُس کنم! ینی بلــــدم....بلفطرهس ، هنوز بلفعل نشده! :دی
ی اخلاق گندیام دارم وختی غذا میپزم، همه باید خیلی تشکر کنن! چون کلن اصاب مصاب ندارم، اگه کسی ایراد بگیره یا حتا حرف مَمولی بزنه میپیچم ب پَروپاچهش!!
حالا فرض کن با اون وعض نیمرو، اصاب مصاب یُخدو، مامان مریض، باباام همینطور... رفتم نیمرو رو با ماهیتابه گذاشتم وسط سفره، نمکدونو برداشتم همینطور بی اصاب نمک میپاشم... بهدشم ی لیمو قاچ کردم آب گرفتم روش، نیمروئه شناور شد تو آبلیمو!! :))
فی مابین بابام میگه: بسه...بسسه... بسسسسسه... اینهمه نمک میریزی ک چی؟؟؟ از کدوم روغن ریختی؟؟؟ نیمروت چرا اینقد سفت شده؟؟؟ چرا اینقد بیریخت شده؟؟؟ همش زدی؟؟؟ و الخ...
منم ک :|
مامانم مظلومانه نیمروئو خورد،... آخرشم چون اصولن عادت دارم از مامان تشکر کنم گفتم مامی دستت درد نکنه! خیلی ملو لبخند زد گف دستت خودت درد نکنه عزیزم :) و ماچم کرد!! راضیم از مامانم :* خیلی مِـــربونه